شهدا را یاد کنیم حتی با یک صلوات

متن مرتبط با «قسمت ششم دندون طلا» در سایت شهدا را یاد کنیم حتی با یک صلوات نوشته شده است

قسمت دوازدهم داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی

  • نیلوبلاگ

    بسم الرب الشهدا والصدیقینقسمت_دوازدهمxa0 (داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی)شکایت داشت از این موضوع، ولی دستش بسته بود. بعد برای آرامش خودش قرآن می خواند. از جمله آیه هایی که یادم است و علی می خواند این بودند ترجمه اش را می خوانم"خداوند سرنوشت هیچ قوی را تغییر نمی دهد، مگر اینکه آن قوم قیام کند و بپا خیزد و سرنوشت خود را دگرگون سازد و یا "بشارت می دهیم مستضعفین زمین را که وارث زمین خواهند شد"و آیه دوم آرامش می کرد. چند روزی که بیرون رفتیم، چیزی به عنوان هدیه برای من خرید. حالا روسری بود، عطر ...

    ادامه مطلب
  • قسمت سیزدهم داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی

  • نیلوبلاگ

    بسم رب الشهدا والصدیقین قسمت_سیزدهم (داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی)همان لباس ساده سپاهی تنش بود که بود، حتی روز عروسی اش. با اینکه کت و شلوار خریده بودیم.علی به خودش فکر نمی کرد. این حق طبیعی هرکسی است که به فکر خودش هم باشد، ولی می توانداز حق خود بگذرد و در خدمت مردم باشد.او خودش را نادیده گرفته بود، ولی از خودش غافل نبود. غافل نبود برای اینکه مسئولیتش را به نحو احسنت انجام می داد. بی خیال و بی عار نبود.اتفاقا خیلی جدی بود نسبت به مسئولیت انسانی اش. می گفت نفس کشیدنمان را بدهیم نمی توانی...

    ادامه مطلب
  • قسمت چهاردهم داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی

  • نیلوبلاگ

    بسم رب الشهدا والصدیقینقسمت_چهاردهم (داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی)صدایش دم صبح شنیدنی تر می شد. چنگ می انداخت قلب آدمxa0 را زیر و رو می کرد. آدم ها باهم فرق دارند، ولی باز هم شبیه هم هستند.من نمونه علی را هیچ ندیده ام. برادران من هم راه علی را می رفتند، ولی مثل او نبودند. یک دردی همراه علی بود که به وصف نمی گنجد.نشسته بود پیش روی من، می گفت، مزاح می کرد، می خندید، ولی همه اینها ظاهرا امر بودند. درون علی چیز دیگری وجود داشت. آدم شلوغ و خنده رویی بود.بعضی چیزها را بعد از انقلاب یاد گرفته ب...

    ادامه مطلب
  • قسمت پانزدهم داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی

  • نیلوبلاگ

    بسم رب الشهدا والصدیقینقسمت_پانزدهم (داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی)مثلا بعضی ها صله رحم را به جا می آورند چون سفارش شده که چنین بکنید. نه، علی سعی نمی کرد، همان بود. او به داد فقرا می رسید، چون نمی توانست نرسد. با خونش عجین شده بود.البته این حرفها مال امروز ماست. آن روزها من نوجوانکی بیش نبودم. علی نمی توانست نجنگد، چون آن روزها هویت علی جنگیدن بود.اگر شهید نمی شد، الان داشت راه می خاست، مدرسه و بیمارستان می ساخت, با کمیته امداد همکاری می کرد و ...پرسید: فاطمه، پشیمان نیستی از اینکه با من...

    ادامه مطلب
  • قسمت دهم داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی

  • نیلوبلاگ

    بسم رب الشهدا والصدیقینقسمت_دهم (داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی)ما با این شرایط می رفتیم بیرون، پس به ما خوش نمی گذشت. این زمانی بود که علی به زودی می رفت جبهه، یعنی ما وقت چندانی نداشتیم و نگران هم بودیم. من نگران او بودم و او نگران من.علی گفت: من هیچ، تورا هدف نگیرند، تازه متوجه شدم من هم در خطرم و خبر ندارم. قبل از جشن عروسی گفتم: می رویم و با مادرت زندگی می کنیم. گفت: آن خانه امن نیست. گفته بود خانه مان امن نیست. خواستم بپرسم کجا امن است.برای من توضیح داد که شرایط انقلاب ایجاب می کند ک...

    ادامه مطلب
  • قسمت هفتم داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی

  • نیلوبلاگ

    بسم رب الشهدا والصدیقینقسمت_هفتم (داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی)دوستان علی سنگ تمام گذاشتند. آنقدر خدمت کردند که ما شرمنده شدیم. یکی از دوستانش موهایش را اصلاح کرد. وقتی دیدمش، متوجه شدم موهایش کوتاه و بلند است و شکر خدا جشن خوبی برگزار شد.مادر علی قدی پسنداز داشت، علی هم دارو ندارش را آورد و خلاصه مایحتاج را خریدیم. ما رفتیم خانه آقای محمدی. فردای عروسیمان علی گفت: برویم سر مزار شهدا. به رسم قدیم می دانستم که عروس و داماد نباید به قبرستان بروند. وقتی حرف شهدا پیش آمد، دهانم بستم شد.سوار ...

    ادامه مطلب
  • قسمت هشتم داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی

  • نیلوبلاگ

    بسم رب الشهدا والصدیقینقسمت_هشتم(داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی)سر مزار برادرم فاتحه خواندیم، رفتیم سر خاک بقیه شهدا. رسیدیم به مزار آقای بختیاری که چندماه پیش شهید شده بود. علی گفت جدا جدا می رویم فاتحه می خوانیم. راست و حسینی غصه ام گرفت.چیزی نگفتم، رفتم سرخاک بختیاری، خانم و بچه اش آنجا بودند. فاتحه خواندم و احوالپرسی کردیم و آمدم کناری و علی رفت و آمد. پرسیدم: این چه کاری بود که با من کردی؟ مثلا تازه ازدواج کرده ایم، آن وقت تو می گویی تنهایی.گفت: خانواده بختیاری انجا بودند. شاید غصه بخ...

    ادامه مطلب
  • قسمت نهم داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی

  • نیلوبلاگ

    بسم رب الشهدا والصدیقینقسمت_نهم (داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی)آمدیم خانه. مادرش سری به ما زد و گفت: نباید می رفتید و نمی دانید شگون ندارد. بعد فردا آمد و گفت: خدا ثوابتان بدهد. آنها عزیز ما هستند.زندگی مشترکمان خیلی کوتاه بود. مثل نسیم آمد و گذشت، ولی همین بیست روز اول کافی بود، بفهمم علی چه جور آدمیxa0 است. وقتی قدم به بیرون از خانه می گذاشتیم، می دیدم او متوجه حال روز مردم است.اولاً که خیلی دقیق و احتیاط می کرد. من این کارش را گذاشتم به حساب شغلش. از آن گذاشته علی مدام در خطر بود. کسان...

    ادامه مطلب
  • قسمت ششم داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی

  • نیلوبلاگ

    بسم رب الشهدا والصدیقین xa0 قسمت_ششم ( داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی) xa0 من فکر می کردم آنها چه زندگی جالبی دارند، هم مادر رزمنده است و هم پسر. من توی مسجد جامع عده ی زیادی را دیده بودم که کمک های مردمی را آماده می کردند و می فرستادند جبهه. xa0 حاج آقا کارنما خیلی فعالیت می کرد. علی سه روز مانده به عروسی مان آمد کرمان و تابستان بود، لاغر و سیاه شده بود. xa0 پیش خودم گفتم: کاش زودتر می آمد و قدری استراحت می کرد رنگ رو می گرفت. رفتیم اثاثت عروسی را خریدیم. علی گفت: مهمان زیاد داریم. برایش...

    ادامه مطلب
  • قسمت اول داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی

  • نیلوبلاگ

    بسم رب الشهدا والصدیقین قسمت_اولپانزده ساله بودم، کلاس اول دبیرستان درس می خواندم. باید درس می خواندم و به دانشگاه می رفتم. این سفارش برادر شهیدم، کاظم بود.وقتی از جبهه بر می گشت، می پرسید:«داری می خوانی یا نه؟» خاطر جمع اش می کردم.برادرم در والفجر هشت، شهید شد. از اروندرود گذشته و در خاک عراق عملیات کرده بودند. برادرم می گفت:«یک دیوار سالم در خرمشهر یافت نمی شود»وقتی محمدکاظم شهید شد، سفارش او را آویزه ی گوشم کردم. می گفتم: خانواده شهید باید اهل تقوا و علم باشد. مملکت ما کمبودهایی دارد که باید ...

    ادامه مطلب
  • قسمت دوم داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی

  • نیلوبلاگ

    قسمت_دوم آن سال سخترین سال زندگی ام بود. دلم می خواست خوم را آرام کنم، ولی برادرم را از دست داده بودم، جگر گوشه ام را، پاره تنم را، حقم بود شیون کنم.بهار سال بعد صحبت علی شفیعی به میان آمد. یک روز ازxa0 مدرسه برگشتم. مادرم حرف را کشید به سر و سامان گرفتن. خیال کردم درباره کس دیگری حرف می زند.رفتم پی درس و مشقم که مادرم من را پیش کشید و گفت: برایت خواستگار آمده. زدم به صورتم و گفتم: برادرم گفته درسم را بخوانم. خیلی جدی نگرفتم. گفت: خواستگار تو علی شفیعی است. او دوست برادرت بود اهل جبهه و جوان با...

    ادامه مطلب
  • قسمت چهارم زندگی شهید والامقام علی شفیعی

  • نیلوبلاگ

    بسم رب الشهدا والصدیقین قسمت_چهارم (داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی)بعد از چند روز مراسم بله برون در خانه حاج آقا محمدی برگزار شد. من مدرسه بودم و نتوانستم از اول مراسم در مجلس باشم.وقتی رسیدم، پدرم گفت: صد تومان مهر در نظر گرفته ایم و یک جلد کلام الله مجید. مادر علی خواست خانه اش را مشت قباله ام بیندازد که علی نگذاشتو گفت خانه مال مادرش است، هروقت او خانه دار شد، سه دانگش را به اسم تو می کند. چیزی نگفتم، چون به این حرف ها فکر نمی کردم.برای من صداقت و تقوا و حیثیت علی مهم بود،که او همه را ...

    ادامه مطلب