قسمت نهم داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی

خرید بک لینک
بسم رب الشهدا والصدیقین

قسمت_نهم (داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی)

آمدیم خانه. مادرش سری به ما زد و گفت: نباید می رفتید و نمی دانید شگون ندارد. بعد فردا آمد و گفت: خدا ثوابتان بدهد. آنها عزیز ما هستند.

زندگی مشترکمان خیلی کوتاه بود. مثل نسیم آمد و گذشت، ولی همین بیست روز اول کافی بود، بفهمم علی چه جور آدمی است. وقتی قدم به بیرون از خانه می گذاشتیم، می دیدم او متوجه حال روز مردم است.

اولاً که خیلی دقیق و احتیاط می کرد. من این کارش را گذاشتم به حساب شغلش. از آن گذاشته علی مدام در خطر بود. کسانی سایه به سایه او می آمدند.

من هر لحظه فکر می کردم، کسی اسلحه می کشد و علی را می زند. بنابر این دلواپس بودم. مثل او چشم می گرداندم تا آدم های مشکوک را از بین مردم بشناسم....

هدیه به ارواح مطهر شهدا صلوات

شهدا را یاد کنیم حتی با یک صلوات ...

ما را در سایت شهدا را یاد کنیم حتی با یک صلوات دنبال می‌کنید

برچسب: قسمت نهم داستان صابی و هاجر,داستان قسمت نهم شاهگوش, نویسنده: بازدید: 68 تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 14:13

صفحه بندی