
بسم رب الشهدا والصدیقین
قسمت_ششم ( داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی)
من فکر می کردم آنها چه زندگی جالبی دارند، هم مادر رزمنده است و هم پسر. من توی مسجد جامع عده ی زیادی را دیده بودم که کمک های مردمی را آماده می کردند و می فرستادند جبهه.
حاج آقا کارنما خیلی فعالیت می کرد. علی سه روز مانده به عروسی مان آمد کرمان و تابستان بود، لاغر و سیاه شده بود.
پیش خودم گفتم: کاش زودتر می آمد و قدری استراحت می کرد رنگ رو می گرفت. رفتیم اثاثت عروسی را خریدیم. علی گفت: مهمان زیاد داریم. برایش کت و شلوار دامادی هم خریدیم.
قرار شد آقایان را در منزل اقای محمدی پذیرایی کنیم و خانم ها در منزل ما. علی با آقای محمدی صحبت کرده بود که بعد از ازدواجمان آنجا زندگی کنیم.
آقای محمدی یک خانه دو طبقه داشت. البته طبقه دوم کوچکتر بود. روز عروسی اینقدر مهمان آمد که من از ترس داشتم می مردم.
می گفتم: چطور باید آن همه آدم را سیر کنیم....
هدیه به ارواح مطهر شهدا صلوات
شهدا را یاد کنیم حتی با یک صلوات ...
ما را در سایت شهدا را یاد کنیم حتی با یک صلوات دنبال میکنید
برچسب: قسمت ششم سریال شهرزاد,قسمت ششم شهرزاد,قسمت ششم آسپرین,قسمت ششم سریال ماه پیکر,قسمت ششم ماه پیکر,قسمت ششم سریال اسپرین,قسمت ششم دندون طلا,قسمت ششم سریال برادر,قسمت ششم ماه عسل 95,قسمت ششم شاهگوش, نویسنده: بازدید: 72 تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 19:08