بسم رب الشهدا والصدیقین
قسمت_دهم (داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی)
ما با این شرایط می رفتیم بیرون، پس به ما خوش نمی گذشت. این زمانی بود که علی به زودی می رفت جبهه، یعنی ما وقت چندانی نداشتیم و نگران هم بودیم. من نگران او بودم و او نگران من.
علی گفت: من هیچ، تورا هدف نگیرند، تازه متوجه شدم من هم در خطرم و خبر ندارم. قبل از جشن عروسی گفتم: می رویم و با مادرت زندگی می کنیم. گفت: آن خانه امن نیست. گفته بود خانه مان امن نیست. خواستم بپرسم کجا امن است.
برای من توضیح داد که شرایط انقلاب ایجاب می کند که اینطور زندگی کنیم. ما پا در راهی گذاشتیم و باید تا آخر پیش برویم. این راه برگشت ندارد و اگر انقلاب ما یک انقلاب معمولی بود، می توانستیم فراموشش کنیم و پی زندگی شخصی برویم،
ولی انقلاب ما اسلامی است. اسلام همه هم چیز ماست.
هدیه به ارواح مطهر شهدا صلوات شهدا را یاد کنیم حتی با یک صلوات ...