بسم رب الشهدا والصدیقینقسمت_هفتم (داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی)دوستان علی سنگ تمام گذاشتند. آنقدر خدمت کردند که ما شرمنده شدیم. یکی از دوستانش موهایش را اصلاح کرد. وقتی دیدمش، متوجه شدم موهایش کوتاه و بلند است و شکر خدا جشن خوبی برگزار شد.مادر علی قدی پسنداز داشت، علی هم دارو ندارش را آورد و خلاصه مایحتاج را خریدیم. ما رفتیم خانه آقای محمدی. فردای عروسیمان علی گفت: برویم سر مزار شهدا. به رسم قدیم می دانستم که عروس و داماد نباید به قبرستان بروند. وقتی حرف شهدا پیش آمد، دهانم بستم شد.سوار شدیم و رفتیم گلزار. متوجه شدم که علی خیلی احتیاط می کند. پیش خودم گفتم: خوب پاسدار است، یاد گرفته اینجوری باشد. نگو یکی از منافقین دارد تعقیبمان می کند و من بی خبرم....هدیه به ارواح مطهر شهدا صلوات شهدا را یاد کنیم حتی با یک صلوات ...