خرید بک لینک
بسم رب الشهدا والصدیقین


قسمت_اول

پانزده ساله بودم، کلاس اول دبیرستان درس می خواندم. باید درس می خواندم و به دانشگاه می رفتم. این سفارش برادر شهیدم، کاظم بود.

وقتی از جبهه بر می گشت، می پرسید:«داری می خوانی یا نه؟» خاطر جمع اش می کردم.

برادرم در والفجر هشت، شهید شد. از اروندرود گذشته و در خاک عراق عملیات کرده بودند. برادرم می گفت:«یک دیوار سالم در خرمشهر یافت نمی شود»

وقتی محمدکاظم شهید شد، سفارش او را آویزه ی گوشم کردم. می گفتم: خانواده شهید باید اهل تقوا و علم باشد. مملکت ما کمبودهایی دارد که باید رفع شود.

آن روز فراموشم نمی شود که رفتیم معراج شهدا و برادرم را پیدا کردم. طوری لبخند زده بود که عقل و هوش از سرم رفت. آن سال سخترین سال زندگی ام بود....

برچسب: نویسنده: زهرا حسنی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 17:23

صفحه بندی