قسمت اول داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی

خرید بک لینک
بسم رب الشهدا والصدیقین


قسمت_اول

پانزده ساله بودم، کلاس اول دبیرستان درس می خواندم. باید درس می خواندم و به دانشگاه می رفتم. این سفارش برادر شهیدم، کاظم بود.

وقتی از جبهه بر می گشت، می پرسید:«داری می خوانی یا نه؟» خاطر جمع اش می کردم.

برادرم در والفجر هشت، شهید شد. از اروندرود گذشته و در خاک عراق عملیات کرده بودند. برادرم می گفت:«یک دیوار سالم در خرمشهر یافت نمی شود»

وقتی محمدکاظم شهید شد، سفارش او را آویزه ی گوشم کردم. می گفتم: خانواده شهید باید اهل تقوا و علم باشد. مملکت ما کمبودهایی دارد که باید رفع شود.

آن روز فراموشم نمی شود که رفتیم معراج شهدا و برادرم را پیدا کردم. طوری لبخند زده بود که عقل و هوش از سرم رفت. آن سال سخترین سال زندگی ام بود....

شهدا را یاد کنیم حتی با یک صلوات ...

ما را در سایت شهدا را یاد کنیم حتی با یک صلوات دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 52 تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 17:23

صفحه بندی