
بسم رب الشهدا والصدیقین
قسمت_چهارم (داستان زندگی شهید والامقام علی شفیعی)
بعد از چند روز مراسم بله برون در خانه حاج آقا محمدی برگزار شد. من مدرسه بودم و نتوانستم از اول مراسم در مجلس باشم.
وقتی رسیدم، پدرم گفت: صد تومان مهر در نظر گرفته ایم و یک جلد کلام الله مجید. مادر علی خواست خانه اش را مشت قباله ام بیندازد که علی نگذاشت
و گفت خانه مال مادرش است، هروقت او خانه دار شد، سه دانگش را به اسم تو می کند. چیزی نگفتم، چون به این حرف ها فکر نمی کردم.
برای من صداقت و تقوا و حیثیت علی مهم بود،که او همه را داشت
با خبر شدم که علی دارد در کوچه ابوذر خانه می سازد.
یک اتاقش را حاضر کرده و مابقی را گذاشته سر فرصت. دلم می خواست مراسم در همان خانه برگزار می شد
ولی گفتند: آنجا امن نیست. پرسیدم: یعنی چه؟ گفتند: منافقین دنبال علی هستند...
هدیه به ارواح مطهر شهدا صلوات
شهدا را یاد کنیم حتی با یک صلوات ...
ما را در سایت شهدا را یاد کنیم حتی با یک صلوات دنبال میکنید
برچسب: قسمت چهارم رمان زندگی واقعی,قسمت چهارم رمان ملودی زندگی من,قسمت چهارم رمان ترنم زندگی, نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 17:23